۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

تولدم مبارک

۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
مهسا

چه مرگمه؟

هروقت بهار میاد استرس میگیرم...استرسش استرس منفی نیست ولی خب استرسه!

تو بهار شدیدا تولد زیاده،یعنی اعضای خانوادم و هفتاد درصد دوستام لطف کردن و تو بهار به دنیا اومدن! مناسبت ها هم که بماند...و همشون تو اردیبهشت اوج میگیره ^_^

واسه هر کدومم باید دو هفته فکر کنم که من هدیه چی بگیرم و بعدشم به هیچ نتیجه ای نرسم...

و واسه تولد نزدیکاهم که باید علاوه بر اون به اینم فکر کنم که چه کیکی درست کنم؟اصلا خوب در میاد؟خراب کاری نمیشه؟

خلاصه تولد خودم یه مقدار کوفتم میشه:))) 

هدیه گرفتن در صورتی که تو مضیقه مالی نباشی خیلی هم خوبه! واسه یه دسته هدیه رو نسبتا راحت پیدا میکنم ولی یه دسته از اطرافیانم هستن که سخت پسندن و آدم دیوونه میشه تا یه چیزی پیدا کنه و بعدشم با خودت میگی من که میدونم خوشش نمیاد:)))

جدا از دردسرای هدیه خریدن موقع دادنش کلی حس خوب دارم و کلی هم خوشحالم...یاد یکی از تیکه های سریال فرندز افتادم که میگفت هرکاری که میخوای بکنی خودخواهیه  و طرف مقابلش خودشو کشت که ثابت کنه اینجوری نیست ولی موفق نشد:))) 

نمیدونم شاید یه درصد خوشحالیم واسه این باشه که طرفمو خوشحال میبینم ولی خب تهش فکر کنم همون خودخواهیه.

سورپزایز کردنم همینطوره....اصولا عاشق سورپرایز کردنم:)))تا جایی که بتونم سعی میکنم که دور و بریارو سورپزایز کنم و اون چهره ی باحال بعد سورپرایزو تو چهرشون ببینم و کیف کنم شاید عاشق سورپرایز شدنم باشم ولی خب از اونجایی که نشدم نمیتونم بفهمم:))) یه عمره هی سعی میکنم همه رو سورپرایز کنم ولی هیچکی منو سورپرایز نکرده:((( فیلینگ حسرت :(

الان مشخصه یهویی احساس بدبختی کردم و خیلی قر و قاطی نوشتم؟ :دی

واسه اینکه بهتر متوجه حرفام بشین سرچشمه ی این پست به این برمیگرده که دوست پسر یکی از دوستا با من و بقیه بچه ها هماهنگ کرده که واسه تولدش که چندروز دیگست حسابی سورپرایزش کنه، نمیتونم بگم حسادت ولی از اون موقع یه جوری شدم!نمیتونم دقیق بگم چجوری شاید تجربش کرده باشین ولی خب هرچی هست چیز خوبی نیست:((( گاهی روزا مثل برق میگذره ولی...ولش کنین...از این بهتر نمیتونم بگم چه مرگمه.

تو وبلاگ بیشتر از همیشه صادقانه مینویسم.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهسا

اردی بهشت

*در درجه اول پساپس باید روز روانشناسو تبریک بگم...
البته ما هنوز دقیق نفهمیدیم روز داریم ؟ نداریم؟ قضیه چیه؟ از شدت بی روزی همیشه یه روز تو بهمنو به هم تبریک میگفتیم به صورت کاملا خودجوش ..
که روز مشاوره و رواشناس هست ولی از نوع وطنی و خب زیادم معروف نیست و کسی هم خبر نداره ولی خب ما کار خودمونو میکردیم :|
ولی خب مثل اینکه تازه از امسال نه اردیبهشت که روز جهانی روانشناس هست به رسمیت شناخته شده و گویا تو تقویم هم رفته که دقیقشو نمیدونم...
خلاصه درسته به قول بعضی ها "تو که هنوز روانشناس نشدی" (فقط به خاطر یکی دو ترم:|)و همینطور جز اون دسته از دانشجوهای عاشق روانشناسی نیستم ولی خب یه روزو که واسه تبریک داشته باشم :|
روزم و روزتون مبارک 3>

*جا داره باز هم پساپس روز معلم رو تبریک بگم...
 با اینکه چند سال از دوران مدرسه میگذره ولی این روز هنوز واسم مهمه...اینقدر معلمای خوب و خاطره های خوب داشتم که مشتاقم واسه روز معلم و فرستادن پیام تبریک به بهترینا...
و وقت سپری کردن با یکی از بهتر ترین ها که دیگه فقط واسم یه معلم خوب دوران مدرسه نیست و شده جز بهترین رفیقا 3> 3> 3>
امسال یه معلم جدید هم به معلمام اضافه شد، مربیمو میگم!  با اطمینان کامل میتونم بهش بگم فرشته...
با معرفت،دلسوز،مهربون،بافکر و هزارتا لغت خوب دیگه... خلاصه دیروزم رو با دوتا از فرشته ها سپری کردم و کلی کیفور شدم...

*از خاصیت های ماه تولد من این همه روزای خوبه ! :-D
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهسا

چقدر پررویی آخه ؟!

وقتی حرف گوش نکنی و بعد باشگاه و ورزش و عرق ریختن با دوستات بری بیرون اونم پارک اونم با یه مانتو و شال نازک اونم زیر بارون و سیل و تگرگ و همه ی این چیزایی عجیبی که این چندوقت از آسمون مشهد اومد :| نتیجش این میشه که با وجود تمام پوست کلفت بودنت تا الان در بستر بیماری رو به موت باشی و هی سرفه کنی و هی دماغتو بکشی بالا و هی سعی کنی عین آدم نفس بکشی -_-
اینقدر پررویی که دکتر هم نمیری! عوضش بر میداری آخر هفته میری اردو بیرون شهر با کلی پیاده روی با همون هوای مذکور
و شد آنچه شد.
دیگه چهار قطره آبم از گلوم نمیرفت پایین از شدت سوختن
ولی تو پرروتر از این حرفایی و بدون دکتر و دوا درمون و  آمپول حالت بهتر شده و یه کم زنده ای:)))
خدایا خودت منو سر عقل بیار و از لجبازیم کم کن...

+رفته بودیم اینجا! روستای بار...اگه حالم بهتر بود و تنفس اینقدر برام سخت نبود بیشتر خوش میگذشت ولی خب بد هم نبود...نکته ی جالبش این بود عنوان اردو دیدن آبشار ِ بار بود!منتها نه لیدر عزیز خودش رفته بود تا آبشار و نه رفتن تا اونجا خیلی کار ممکنی بود چون مسافت خیلی زیاد بود و ما یک سومشو که رفتیم به حالت غش رسیدیم...
این اردو رفت تو دسته اردوهای نیمه جهنمی:))) یه اردوی جهنمی با دانشگاه رفتم به اسم اردوی رادکان...حتی خاطرش روحیمو آزار میده:))))) و بعد این اردو به دوستام گفتم از این به بعد من گفتم پاشین با دانشگاه بریم بیرون شماها بگین غلط کردی.. کلا  فهمیدم فوق العاده آدم راحت طلبیم.. طبیعتو دوست دارم ولی این که بخوام زیاد خودمو واسه رفتن به دامان طبیعت به سختی بندازمو دوست ندارم اصلا و ابدا...خلاصه دوست دارم خیلی شیک و مجلسی برم به آغوش طبیعت:)))
تاحالا کوه نرفتم و قراره برم به زودی ولی خب دیگه تشخیص دادم آدم این جور کارا نیستم! ولی خب تجربه واسه یه بار بد نیست...
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهسا